رفتن به بالا

هفته‌نامه فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی رۆژان

تعداد اخبار امروز : 0 خبر


  • یکشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۷
  • الأحد ۱۲ رمضان ۱۴۳۹
  • 2018 Sunday 27 May

  • هفته‌نامه روژان

    صاحب امتیاز و مدیر مسوول: سلیمان الله‌مرادی

    ..............................................................

    نشانی: سنندج - میدان آزادی - انتهای کوچه سجادی (کوچه رزان) - پلاک ۱۱۵

    کد پستی: ۳۳۹۵۳-۶۶۱۳۷

    ..............................................................

    تلفن: ۳۳۲۳۸۵۴۵-۰۸۷

    ای‌میل: info@rojanpress.com

    کانال تلگرام: rojanpress@


اوقات شرعی

  • شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵ - ۱۳:۱۲
  • کد خبر : 1653
  • هفته‌نامه روژان
  • چاپ خبر : ملّت کُرد در اندیشه حافظ

اخيراً در كُردستان عراق كتابي با عنوان (پنجره‌هاي كوچك) به زبان كُردي منتشر شده كه شامل 60 مقاله كوتاه در موضوعات مختلف از جمله مسايل فرهنگي و ادبي است. هنگام ورق زدن صفحات كتاب ياد شده، اين عنوان نظرم را جلب كرد: «چرا حافظ، كُرد را ملّتي بيچاره ناميده است؟!». كنجكاو شدم و بلافاصله به […]

اخيراً در كُردستان عراق كتابي با عنوان (پنجره‌هاي كوچك) به زبان كُردي منتشر شده كه شامل 60 مقاله كوتاه در موضوعات مختلف از جمله مسايل فرهنگي و ادبي است.
هنگام ورق زدن صفحات كتاب ياد شده، اين عنوان نظرم را جلب كرد: «چرا حافظ، كُرد را ملّتي بيچاره ناميده است؟!».
كنجكاو شدم و بلافاصله به مطالعه اين مبحث پرداختم. اين بيت شعر كه گويا بندي است از يك غزل خواجه‌شيراز و حالت بهترين ابيات غزل و يا بيت‌الغزل دارد. به عنوان سرفصل مقاله انتخاب شده و ذيل آن نوشته شده بود (حافظ شيراز غزل 12):
مزن دم ز حكمت كه در وقت مرگ
ارسطو دهد جان چو بيچاره كُرد
پنداشتم كه اين شعر نه از حافظ بلكه شايد از سعدي باشد زيرا به گمان بنده خواجه‌شيراز در بحر متقارب (فعولن فعولن فعولن فعول) بر وزن شاهنامه فردوسي و بوستان سعدي، شعري نسروده‌اند، لذا ممكن است به اشتباه آن را به حافظ نسبت داده باشند. براي حصول اطمينان و رسيدن به نتايج دلخواه چندين نسخه چاپي جديد ديوان حافظ را نيز ورق زدم اين شعر و بقيه غزل را نيافتم، اما با تحقيق و تفحص بيشتر در نسخ قديمي ديوان حافظ اعم از چاپي و خطي معلوم شد كه اين شعر منتسب به لسان‌الغيب (حافظ شيرازي) است و در برخي از نسخ قديمي ديوان حافظ آورده شده از جمله ديوان حافظ تصحيح قدسي غزل 249 و نيز در نسخ ديگر با تصحيح و حواشي و تعليقات برخي از نويسندگان و حافظ پژوهان.
غزل مورد بحث ما كه خواجه در آن از بيچارگي كُرد سخن گفته بطور كامل بدين شرح است:
صراحي دگر بارم از دست بُرد
به من باز بنمود مي دستبرد
هزار آفرين بر مي سُرخ باد
كه از روي ما رنگ زردي ببرد
بنازيم دستي كه انگور چيد
مريزاد پايي كه در هم فشُرد
برو زاهدا خورده بر ما مگير
كه كار خدايي نه كاريست خُرد
مرا از ازل عشق شد سرنوشت
قضاي نوشته نشايد ستُرد
مزن دم زحكمت كه در وقت مرگ
ارسطو دهد جان چو بيچاره كُرد
مكش رنج بيهوده خرسند باش
قناعت كن ارنيست اطلس چو بُرد
چنان زندگاني كن اندر جهان
كه چون مرده باشي نگويند مُرد
شود مست وحدت ز جام الست
هر آنكو چو (حافظ) مي صاف خورد
در برخي نسخ ديوان حافظ، بيت اول اين غزل چنين آمده است:
صراحي دگر باره از دست بُرد
به من باز آور مي دستبرد
و بجاي (هرآنكو چو حافظ الخ) نوشته‌اند: (هر آن كاو چو حافظ الخ)…. كه هر دو در تلفظ يكي است.
به هر حال اختلاف نسخ امري است طبيعي و بايد از كنار آن گذشت. حال سئوال اصلي بي پاسخ مانده كه چرا حافظ شاعر پرآوازه ايراني مردم كُرد را ملّتي بيچاره توصيف نموده و اين بيچارگي در كجاست؟!
نويسنده كتاب (پنجره‌هاي كوچك) – كه آزاد عبدالواحد نام دارد – در مقدمه مقاله‌اش از اينكه فرصتي برايش فراهم نشده تا زبان و ادبيات فارسي را بخوبي ياد بگيرد ابراز تأسف كرده و مي‌نويسد: بارها از آشنايان به زبان تُركي مي‌پرسيدم آيا ممكن است شاعري مثل (ناظم‌حكمت) در آثارش از قوم كُرد سخني نگفته باشد؟‌همچنين از استادان بزرگي مثل (هثمن) شاعر پرآوازه‌ي كُرد و نيز (كريم حسامي) ‌پرسيدم شاعر بزرگي مانند حافظ امكان دارد از كُرد سخني به ميان نياورده باشد؟ كريم حسامي به من گفت حافظ فقط يكبار آنهم در يك بيت شعر از قوم كُرد سخن به ميان آورده اما متأسفانه كُرد را بيچاره قلمداد كرده است. وي از حافظ انتقاد مي‌كرد و بارها مي‌گفت من واقعاً نمي‌دانم حافظ به كدامين دليل كُرد را بيچاره دانسته وانگهي مگر نه اين است كه كُرد هر كاري كه بخواهد انجام مي‌دهد و از كسي نمي‌هراسد؟!
نويسنده سپس مي‌افزايد شادروان شكرمصطفي از نويسندگان كُرد كه قبل از مرگش به ايران مسافرت كرده بود، پس از بازگشت به عراق چندين نسخه كوچك جيبي از ديوان حافظ را با خود آورده بود كه مزين به عكس‌هاي مينياتوري بودند. از وي خواستم در لابلاي اين نسخ همان شعر مورد نظر را پيدا كند. ايشان شعر ياد شده را پيدا كرد و از اينكه حافظ شاعر پرآوازه ايراني قوم كُرد را ملتي بيچاره توصيف نموده، بسيار متعجب شد و گفت ايراني‌ها هر روز صبح كه سركار مي‌روند، بخت و اقبال خود را با شعر حافظ مي‌آزمايند و به ديوان خواجه تفأل مي‌زنند. نويسنده مذكور يعني آزاد عبدالواحد آنگاه با نگاهي انتقادي به اوضاع جامعه كُردي در عصر حاضر مطالبي را مطرح مي‌كند كه از نقل آنها صرفنظر مي‌كنيم زيرا نظر شخصي خود نويسنده است و عموميت ندارد. به هر حال هر چند انتساب اين شعر به خواجه شيراز تا حدودي به تواتر رسيده، اما نگارنده بر اين باورم كه غزل مذكور هنوز از سبك و سياق شعر حافظ به دور است و تا حدودي به شعر سعدي نزديك‌تر است هر چند در ديوان سعدي يافت نمي‌شود. البته سعدي داراي اشعار كُردي است و خود نيز در مناطق كُردنشين به سير و سياحت پرداخته و از نزديك با روحيات و فرهنگ مردم كُرد بخوبي آشنا شده است.
سعدي در بوستان داستان كُردي را نقل مي‌كند كه براثر افراط در خوردن برگ درخت رز (دلمه) آنچنان بيمار مي‌شود كه پزشكان از بهبودي وي قطع اميد مي‌كنند با اين حال پزشكي به بالين وي مي‌آورند او نيز مرگش را قطعي مي‌داند اما از قضا پزشك همان شب مي‌ميرد و آن كُرد چهل سال پس از آن عمر مي‌كند:
شبي كُردي از درد پهلو نخفت
طبيبي در آن ناحيت بود و گفت
از اين دست كو برگ رز مي‌خورد
عجب دارم ارشب به پايان برد
كه در سينه پيكانِ تير تتار
به از ثقل مأكول ناسازگار
گر افتد به يك لقمه در روده پيچ
همه عمر نادان بر آيد به هيچ
قضا را طبيب اندر آن شب بمرد
چهل سال از اين رفت و زنده‌ست كُرد
از فحواي شعر سعدي چنين استنباط مي‌شود كه اين واقعه در منطقه كُردستان رخ داده نه در مسافرت و ديدن يك كُرد بر حسب اتفاق زيرا خوردن برگ رز و درست كردن دلمه از برگ آن كه در برخي مناطق كُردنشين آن را (ياپراخ) مي‌نامند، از غذاهاي سنتي مردم كُردستان است و هنوز هم رواج دارد و يكي از غذاهاي محلي به شمار مي‌رود.
از سوي ديگر مردم شناسي سعدي بسيار قوي‌تر از حافظ است زيرا سعدي عُمري را در سير وسفر گذرانده و با اقوام مختلف حشرونشر داشته و حاصل تجارب خود را در كتاب‌هاي ارزشمند گلستان و بوستان به رشته تحرير درآورده اما حافظ چنين مزيتي نداشته است.
نياكان حافظ اهل تويسركان همدان بوده كه به شيراز مهاجرت كرده‌اند و حافظ در آنجا ديده به جهان گشوده و نزد بزرگان هفت اقليم عالم زانوي تلمذ بر زمين زده است. وي در چهل و شش سالگي نيز دارفاني را وداع گفته و عمر طولاني نكرده تا مانند سعدي ايران و عراق و شام و مصدرا درنورديده باشد.
حافظ متعلق به قرن هشتم هجري است و در آن زمان اقوام ايراني از جمله قوم كُرد داراي احزاب و تشكيلات سياسي به سبك امروزه نبوده‌اند تا بتوان از شعر حافظ رگه‌هاي سياسي را جستجو كُرد.
ساختار اجتماعي آن زمان بيشتر رنگ و بوي قبيلگي داشته و اغلب اقوام ايراني راه مهاجرت و نقل و انتقال از يك محل به محلي ديگر را برگزيده و از طريق دامداري و كوچ به مناطق گرمسير و سردسير و بيابانگردي و شكار امرار معاش مي‌كرده‌اند.
به طور كلي مي‌توان گفت در آن زمان نظام قبيلگي و عشيرتي بر اقوام ايراني حاكم بوده تا اينكه درگذر زمان اين نظام شكل ديگري به خود گرفته و رنگ و بوي سياسي ساير گرايش‌ها را تحت‌الشعاع خود قرار داده است.
لازم به ذكر است غزل مورد نظر ما كه حافظ در آن از قوم كُرد سخن گفته فقط در نسخ قديمي ديوان خواجه به چشم مي‌خورد، غزل مذكور در نسخ جديد نيامده است. در يكي از نسخ ديوان حافظ كه بصورت چاپ گراور در تيرماه 1327 هـ.ش بچاپ رسيده بود، غزل بطور كامل بيان گرديده است.
در نسخه ديگري از همين نسخ قديمي گاهي به سبك قديم حواشي و تعليقات و معني كلمات و لغات مشكل در كناره‌هاي صفحات ذكر گرديده و توضيح داده شده است.
در همين تك بيت مورد نظر ما از غزل حافظ پس از معني ارسطو و شمه‌اي از بيوگرافي حكيم يونان روي واژه (كُرد) چنين نوشته شده بود:
«كُرد به ضم كاف عربي شبان و چوپان و به معني طايفه‌اي معروف از صحرانشينان نيز آمده و به گاف فارسي به معني پهلوان و دلاور است».
با اين نگرش ظاهراً منظور حافظ از واژه كُرد اين بوده كه در مرگ نسبيت وجود ندارد و همه انسان‌ها در برابر مرگ يكسانند. جان دادن ارسطو حكيم پر آوازه يونان درست مانند جان دادن يك فرد چوپان ساده و ناخوانده و مظلوم است. لذا به هنگام مرگ حكمت و دانش به فرياد كسي نمي‌آيد و هيچ فردي از مرگ گريزي نيست. با اين برداشت نمي‌توان شعر حافظ را حمل بر مذمت قوم كُرد نمود. هر چند با اين‌همه شرح و بيان هنوز در صحت انتساب غزل ياد شده به حافظ شك و ترديد وجود دارد.
آنچه ممكن است فرد را قانع كند به اينكه غزل مذكور از آنِ حافظ است رگه‌هاي جبر است كه در آن ديده مي‌شود:
مرا از ازل عشق شد سرنوشت
قضاي نوشته نشايد سِتُرد
مكش رنج بيهوده خرسند باش
قناعت كن ارنيست اطلس چو بُرد
گو اينكه سرنوشت انسان (خوب يابد) در ازل رقم خورده و هرگونه تلاش براي تغيير اين مسير جبري كاري بس عبث و بيهوده است. حافظ در اشعار ديگرش به صراحت اين انديشه جبري را بيان مي‌كند:
جام مي‌ و خون دل هر يك به كسي دادند
در دايره‌ي قسمت اوضاع چنين باشد
در كار گُلاب و گُل حكم ازلي اين بود
كان شاهد بازاري وين پرده نشين باشد
و در جايي ديگر مي‌خوانيم:
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم
لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه توفرمايي
با فرض صحت انتساب غزل ياد شده به حافظ شيراز، نگارنده اين سطور بر آن است كه نمي‌توان غزل خواجه را صددرصد حمل بر مذمت قوم كُرد نمود زيرا واژه (بيچاره) ممكن است براي ترحم و تعاطف باشد كه خواجه لابد به نحوي مظلوميت اين قوم را به معيارهاي آن زمان به چشم خود ديده و لاجرم اردرِ ترحم و تعاطف درآمده است.
از سوي ديگر ممكن است ضرورت شعري و الزامات قافيه حافظ را وادار كرده باشد كه كلمه (كُرد) را فقط به اين منظور بياورد كه قافيه‌اش درست آيد و لاغير… يعني هيچ منظور و هدف مشخصي نداشته جز تكميل قافيه غزل كه جملگي بر يك وزن قرار دارد: (بُرد، مُرد، …) اگر قافيه چيز ديگري بود شايد بجاي كُرد تُرك يا لُر يا قوم ديگري جايگزين مي‌كرد.
در محافل و مجالس ادبي اين گفته معروف است كه قافيه مانند عطسه است آن را نتوان نگهداشت و در امثال و حكم عربي و فارسي آمده است: قافيه كه آمد بايد گفت. النّادرة لاتُرَدّ.
با اين وصف هنوز كلمه (بيچاره كُرد) در شعر حافظ به قول معروف خميري است آب فراوان مي‌برد و مي‌توان به شيوه‌هاي مختلف آن را شرح و تفسير نمود.
از هر چه بگذري غزل خواجه به هيچ‌وجه رنگ و بوي سياسي ندارد و بر اساس افكار و انديشه صوفيان «ملامتيّه» سروده شده است يعني دريدن پرده‌هاي ريا و تزوير، نكوهش دورويي و نفاق، كوبيدن سالوسان و زهد فروشان آنان‌كه به قول خود حافظ: (چون به خلوت مي‌روند آن كار ديگر مي‌كنند)، تأكيد بر صداقت در گفتار و عمل، تظاهر به فسق بر خلاف زاهد نمايان چند چهره، ترغيب سادگي و بي پيرايه بودن و اجتناب از خود بزرگ بيني، قناعت پيشگي و اجتناب از رنج عبث براي زندگاني بي بقاي اين جهان، تلاش براي كسب نام نيك پس از مرگ و سرانجام تصويري واقعي از خويش كه همان باده پرستي و پشت پا زدن به زر و زيورهاي اين جهان است كه هنگام مرگ همه چيز بخوبي روشن مي‌شود و كساني مثل ارسطو با آنهمه شهرت و آوازه علم و فنون مانند يك چوپان ساده كُرد ناخوانده در پيشگاه مرگ زانوي تسليم بر زمين مي‌نهند و سرتعظيم فرود مي‌آورند. اينها و بيشتر از اينها را حافظ در شعر ديگري اين‌گونه بيان مي‌كند:
دو يار زيرك و از باده كُهن دومني
فراغتي و كتابي و گوشه‌ي چمني
من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم
اگر چه در پي‌ام افتند هر دم انجمني
هر آنكه كُنج قناعت به گنج دنيا داد
فروخت يوسف مصري به كمترين ثمني
بيا كه رونق اين كارخانه كم نشود
به زهد همچو توئي يا به فسق همچو مني

image634559254851836250-2

اين همان انديشه‌اي است كه خواجه در غزل مورد بحث ما ابراز مي‌دارند:
برو زاهدا! خورده بر ما مگير
كه كار خدايي نه كاري است خُرد
مكش رنج بيهوده خرسند باش
قناعت كن ارنيست اطلس چو بُرد
ظاهراً منظور خواجه همان حيات طيّبه و مرگ سعادتمندانه است كه در قرآن كريم از آن ذكري به ميان آمده و خداوند آن را نصيب كساني مي‌كند كه داراي ايمان و عمل نيك باشند چه زن چه مرد.
در سوره (نحل) آيه ۹۷ مي‌خوانيم:
«من عمل صالحاً من ذكر اوانثي وهو مؤمن فلنحيّينه حيوة طيّبة ولنجزيّنهم اجرهم با حسن ما كانوا يعملون».
حيات طيّبه فقط متعلق به آخرت نيست بلكه دنيا و آخرت را شامل مي‌شود: در دنيا زندگي آسوده توأم با فراغ بال و در آخرت به پاداش الهي نايل شدن به بهترين شيوه ممكن كه فرد با ايمان در هر دو جهان متضرر نمي‌شود.
برخي از وبلاگ نويسان – كه نگارنده نوشته‌هاي آنان را دنبال مي‌كنم – كه پيرامون حيات طيّبه و مرگ سعادتمندانه مطالبي منتشر كرده‌اند، شاه بيت غزل خواجه را به عنوان مستمسك و دستاويز خود ذكر نموده و بدان استناد كرده اما توضيح نداده‌اند كه قصدشان از آوردن اين يك بيت شعر چيست؟:
مزن دم ز حكمت كه در وقت مرگ
ارسطو دهد جان چو بيچاره كُرد
شايد منظور اين باشد كه حيات طيّبه و فرجام نيك هر انسان به علم و دانش او نيست بلكه به اعمال نيك و نام نيك است و اينكه در جهان كسي را نرنجاني و مردم در مرگت شادي نكنند:
چنان زندگاني كن اندر جهان
كه چون مرده باشي نگويند مُرد
در شعر خواجه كه مورد شرح و تفسير ماست، اين احتمال نيز وجود دارد كه واژه (كُرد) به گاف فارسي باشد نه كاف عربي كه در اين‌صورت همان‌گونه كه قبلاً متذكر شديم گُرد به معني پهلوان و دلاور است و تقابل آن با ارسطو معني بهتر و دقيق‌تر بدست مي‌دهد. يعني انسان در دنيا نبايد به علم و دانش و حكمت و نيز قدرت و توان بدني خود بنازد و مغرور شود زيرا به هنگام مرگ هيچ‌يك از اينها به فرياد انسان نمي‌رسد و مرگ ارسطو با آن‌همه دانش و حكمت با مرگ يك پهلوان با قدرت بدني بالا يكسان است و هر دو بايد تسليم شوند.
با اين‌همه شرح و تأويل كه شمه‌اي از آن بيان گرديد، هنوز برخي از نويسندگان، منتقدان و اصحاب قلم گلايه و انتقاد خود را از حافظ – شاعر پرآوازه ايران – پنهان نمي‌كنند كه چرا (ملّت كُرد را بيچاره توصيف نموده‌اند؟) آيا حافظ با اين تعبير خود كُرد را نماد ملّتي عقب‌مانده و محروم از تحصيل و جلوه‌هاي تمدن و پيشرفت و ارسطو را نماد علم و دانش و حكمت به حساب آورده است؟!
تقابل ارسطو با كُرد در اين شعر حافظ راه را براي چنين برداشت و انديشه‌اي هموار مي‌سازد، لذا راه انتقاد همچنان باز است.
به نظر نگارنده نبايد زياد مته به خشخاش زد هر چند وظيفه حافظ پژوهان است كه در اين زمينه تحقيقات بيشتري انجام دهند.
غزل خواجه سراسر رنگ و بوي صوفيانه و عارفانه مي‌دهد و ظاهراً به دور از شائبه‌هاي تعصبات قومي و نژادي است:
شود مست وحدت ز جام الست
هر آنكو چو (حافظ) مي صاف خورد
نوشيدن از باده الست و يا سركشيدن جام الستي در تعبيرات عرفا و شعراي كُرد نيز به وفور ديده مي‌شود كه نشان مي‌دهد عرفاي ايراني وام‌دار يكديگرند و همه از يك سرچشمه سيراب شده‌اند.
(وفايي) از عرفا و شعراي نامدار كُرد در قرن ۱۳ هجري قمري در نوشيدن باده الست با خواجه شيراز هم پياله است. آنجا كه مي‌گويد:
ديسان له سه‌ر عه‌هدی ئه‌له‌ست، جامێ له‌ جانان بگره ده‌ست
هه‌ر تا ئه‌به‌د مه‌خموور و مه‌ست، ئاوايه ڕێگه‌ی عاشقان
شعر بسيار واضح است و نيازي به شرح و تفسير و ترجمه نيست.
در اينجا ذكر اين نكته ضروري است كه در كُردستان عراق و در محافل ادبي و روشنفكري آن ديار، حافظ در مقايسه با ديگر شعراي پرآوازه ايراني مانند سعدي، مولانا، جامي، عطّار، خاقاني، ناصرخسرو، و… از مقام و منزلت و جايگاه ويژه‌اي برخوردار است و شعراي پارسي‌گوي آن منطقه هيچ‌گاه تأثيرپذيري خود از حافظ را پنهان نكرده‌اند. به همين دليل در آنجا حساسيت روي حافظ بيشتر از ساير شعراي ايراني است.
براي مثال (محوي) از شعرا و عرفاي صاحب نام كُرد كه مزارش در شهر (سليمانيه) است، با وجود ارادت خاصي كه به مولانا و سعدي دارد، ظاهراً زبان حال و گفتارش در مورد حافظ به مصداق اين بيت شعر معروف است كه:
آفاق را گرديده‌ام، مهر بُتان ورزيده‌ام
بسيار خوبان ديده‌ام اما تو چيز ديگري
محوي كه اشعارش به زبان‌هاي كُردي، فارسي و عربي است، غزلي به سبك و سياق نخستين غزل ديوان خواجه سروده و اين‌گونه حسن مطلع كرده است:
(الا يا ايّها السّاقي ادركأساً وناولها)
به نور مي تو باز افروز شمع كُشته دلها
بيا بگشا به يك لب وانمودن عقده‌هاي دل
بيا اي زير لب خنديدن تو حل مشكل‌ها
و در جاي ديگر به صراحت مي‌گويد:
دلم بگرفت از گفتار پر بي مايه واعظ
بخوان اي بذله خوان اشعار ساقي نامه‌ي حافظ
شده ديوان او تا حشر يك ميخانه نشئه
مگر مي جوش زد جاي مداد از خامه‌‌ي حافظ
همچنين (نالي) از صنا ديد شعراي كُرد كه شهرتش عالم‌گير شده و به همه زبان‌ها اشعار نغز و آبدار سروده است، رد پاي حافظ در اغلب قصائد و غزلياتش بخوبي ديده مي‌شود. به اين بيت كُردي از يك غزل (نالي) توجه كنيد:
قيمه‌تی ماچي دوسه‌د كيسه‌يی ساغه‌ونيمه
غه‌يری يه‌ك كيسه‌يی سه‌د پاره له‌گيرفانمدا
اين شعر (نالي) دقيقاً همان مضمون اين بيت شعر از حافظ است كه مي‌گويد:
شاهدان در جلوه و من شرمسار كيسه‌ام
بار عشق و مفلسي صعب است و مي بايد كشيد
در پايان يادآور مي‌شود نويسنده كتاب (پنجره‌هاي كوچك) كه يك روزنامه‌نگار منتقد است، از منظر روزنامه‌نگاري و به تناسب حرفه خود پيرامون آن بيت شعر حافظ – كه در مقدمه آورده شد – مطالبي نگاشته و به نقد جامعه‌ي روشنفكري كُرد در عصر حاضر پرداخته است.
او معتقد است نخبگان جامعه، روشنفكران، نويسندگان و اصحاب رسانه، چنانچه در صدد اصلاح خود برنيايند، هيچ اميدي به اصلاح جامعه و تغيير اوضاع نابسامان اجتماعي در ميان نخواهد بود.
او از مجامع روشنفكري كُرد در كُردستان عراق انتقاد مي‌كند كه همواره منافع شخصي خود را بر منافع مردم ترجيح داده و گفتار و عملشان با يكديگر همخواني ندارد.
وي با بيان گوشه‌هايي از عملكرد دوگانه روشنفكران و اصحاب رسانه آن ديار و نقد آن، لحن‌طنزآميز را به كار مي‌برد و مي‌پرسد: من واقعاً در حيرتم كه حافظ با اين وضعيت چگونه كُردها را ملّتي بيچاره ناميده است؟! اين سئوالي است كه خود روشنفكران بايد به آن پاسخ دهند.
پي‌نوشت‌ها:
۱. ديوان حافظ نسخه‌هاي قديم وجديد
۲. قرآن كريم چاپ‌هاي متعدد
۳. ديوان محوي
۴. ديوان نالي
۵. ديوان وفايي
۶. كليات سعدي به كوشش بهاءالدين خرمشاهي

اخبار مرتبط

نظرات

یادداشت روژان

روژان؛ روزنامه‌ای برای مردم

ضرورت وجود روزنامه در کردستان و اینکه چرا باید استان ما از وجود یک نشریه روزانه محروم بماند همواره دغدغه اینجانب در سال‌های گذشته بود؛ محرومیتی که حداقل برای اهالی فرهنگ و به خصوص رسانه دردآور می‌نمود؛ آن هم مردمانی که بر پیشانی آنان فرهنگ می‌درخشد و سابقه روزنامه‌داری را بیش از دیگران دارند. جدا از پیشینه فرهنگی این استان و نقش مطبوعات در بالابردن سطح آگاهي‌های مردم و فرهنگ عمومي نسبت به مسائل اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی كه در جامعه صورت مي‌گيرد و اینکه رسانه‌ها سهم مهمي در اطلاع‌رساني مردم خواهند داشت، استان کردستان به دلیل برخورداری از پتانسیل تجارت، بازارهای مرزی و کشاورزی از دیرباز به لحاظ اقتصادی هم یکی از استان‌های مورد توجه دولتمردان و سرمایه‌گذاران بوده است. نخبگان فرهنگی ما نقش تعیین‌کننده‌ای در حفظ فرهنگ و هویت ایرانی اسلامی و احیای مرجعیت علمی کشور داشته‌اند و بی‌جهت نیست که رهبر معظم انقلاب آن را استان فرهنگی نامیدند. امروز اما پس از سال‌ها انتشار هفتگی، با کمک و یاری دوستان گرانمایه‌مان در تحریریه، انتشار اولین شماره روزنامه را با شما مردم و خوانندگان خوبمان جشن می‌گیریم و بعد از الطاف الهی، تنها امیدمان را به خوانندگان عزیزی که ما را در این راه یاری خواهند کرد، می‌بندیم. «روژان» روزنامه‌ای است مردمی و برای مردم کردستان و همه کسانی که در این استان وقت خود را برای توسعه و آبادانی کشور وقف کرده‌اند. دست همه شما را برای کمک به بهبود و پیشرفت فعالیتمان در این راه به گرمی می‌فشاریم. در نخستین شماره انتشار روژان، دوست و استاد ارجمندم جناب آقای ناصر کانی‌سانانی مقاله‌ای نوشتند و در آن به نگارنده تذکر دادند که این راه صعب و دشوار را بارها تجربه کرده‌ای و انتشار نشریه آنهم در کردستان کار مجنونان و عاشقان است! امروز بعد از انتشار 180 شماره در سخت‌ترین دوره از نظر اقتصادی می‌توانم با افتخار بگویم استاد عزیز؛ در این آزمون سخت خوشبختانه سرافراز بیرون آمدیم و ثابت کردیم که مجنون نیستیم اما عاشق چرا. البته این موفقیت حاصل نمی‌شد مگر با پشتوانه معنوی و استفاده از تجارب ایشان و اندیشه‌ی اندیشه‌ورزانی چون کاک عماد کریمیان، دکتر افراسیاب جمالی، دکتر بهروز خیریه، آقایان عباد زینبی، حسین اندان، ناصر نجفی، هژیر الله‌مرادی، آرش علیمرادی، یحیی صمدی، امید باتو، صدیق مینایی، عطا امانی، کاک احمد یاسینی (پشکو)، سرکار خانم آسو حسینی و بسیاری دیگر از همراهان که در طول پنج سال گذشته تلخی‌ها و شیرینی‌های وقایع روز جامعه را با زبان یادداشت و خبر با شما درمیان گذاشتند و نیز حمایت مخاطبینی که تذکرات و انتقاداتشان چون شهد، تلخکامی‌های حاصل از لجن‌پراکنی تاریک‌اندیشان را بر کام ما شیرین کرد و راه را برای ادامه مسیر ممکن و عزم ما را برای همپیمانی با مردم مصمم‌تر ساخت؛ اگر نبود تشویق‌ها و حمایت‌های مردم، قطعا ادامه مسیر برایمان امکان‌پذیر نبود. خرسندیم که در این مدت، هرگز به تندی سخن نگفتیم مگر مستدل و ابزار هیچ جریان و گروه سیاسی و دولتی نشدیم مگر گروه‌های ان.جی.او که خود را بخشی از ...