رفتن به بالا

روزنامه فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی رۆژان

تعداد اخبار امروز : 0 خبر


  • شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۷
  • السبت ۱۰ جماد ثاني ۱۴۴۰
  • 2019 Saturday 16 February

  • روزنامه روژان

    صاحب امتیاز و مدیر مسوول: سلیمان الله‌مرادی

    ..............................................................

    نشانی: سنندج - میدان آزادی - انتهای کوچه سجادی (کوچه رزان) - پلاک ۱۱۵

    کد پستی: ۳۳۹۵۳-۶۶۱۳۷

    ..............................................................

    تلفن: ۳۳۲۳۸۵۴۵-۰۸۷

    ای‌میل: info@rojanpress.com

    کانال تلگرام: rojanpress@


اوقات شرعی

  • یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۲:۴۱
  • کد خبر : 2139
  • هفته‌نامه روژان
  • چاپ خبر : اندر حکایات موبایل

بعد از بیست دقیقه ایستادن کنار خیابان، برای چندمین بار پیاپی سرم را خم کرده و با صدای بلند گفتم: شهرک… شهر… اما انگار چنین شهرکی در شهرمان نیست، چون راننده‌ها حتی «نه» هم نمی‌گفتند! یکی از همشهریان که او هم ده دقیقه‌ای می‌شد آن‌جا ایستاده بود، وقتی دید من با وسایلی که در دست […]

بعد از بیست دقیقه ایستادن کنار خیابان، برای چندمین بار پیاپی سرم را خم کرده و با صدای بلند گفتم: شهرک… شهر… اما انگار چنین شهرکی در شهرمان نیست، چون راننده‌ها حتی «نه» هم نمی‌گفتند!
یکی از همشهریان که او هم ده دقیقه‌ای می‌شد آن‌جا ایستاده بود، وقتی دید من با وسایلی که در دست دارم، خیلی وقت است منتظر ماشینم، انگار دلش سوخت، کنارم آمد و گفت: برادرِ من، الان هوا در حال تاریک شدنه، در این مواقع این شهرکی که شما اسم می‌برید، یک کُد ویژه داره، تا اون کد رو نگی، محاله ماشین‌ها سوارتون کنن!
جوانی بود که قیافه‌اش ۲۸-۲۷ ساله می‌نمود. اطمینان داشتم که او را در جایی دیده‌ام، اما نمی‌دانم کجا، او هم بسته‌ای زیر بغل داشت.
با تعجب نگاهش کردم گفتم: یعنی چی کد دارد؟ منظورتون چیه؟
همشهری ما با تعجب بیشتر از این‌که من هنوز اصول قراردادهای اجتماعی خودساخته را یاد نگرفته‌ام، گفت: جدی جدی نمی‌دونید؟ و خودش ادامه داد: اگه می‌خواین تا من در جیک ثانیه براتون ماشین بگیرم!
جیک ثانیه؟! جیک ثانیه!، از این همشهری جوان که منتظر پاسخ من برای گرفتن ماشین بود، با طعنه پرسیدم: ببخشید شما در دانشگاه درس می‌خوانید؟
دوست جوان گفت: نه.
گفتم: پس این اصطلاحی که الان به کار بردید؟
دوست جوان در حالی که می‌خندید حرفم را قطع کرد و گفت: پاسخ داد: آقا اصطلاح کدام است؟ دانشگاه، اونم من؟ … ای بابا… از بسکه از زبون این جوونا شنیدم، منم یهو و بدون اراده به کارش بردم، دانشگاه هم که گفتین بله چند سال پیش بودم، خدا رحمتش کنه، اما الان… خوب بگذریم، بالاخره نگفتین براتون ماشین بگیرم یا نه؟
گفتم: اگه لطف کنین ممنون می‌شم، چون فکر می‌کنم شما خیلی چیزا می‌دونین که من نمی‌دونم.
از دور سر و کله سه ماشین پیدا شد که وقتی نزدیک‌تر رسیدند، معلوم شد که ظرفیت‌شان تکمیل است. جوان رو به من گفت: شانس ما را ببین، اومدیم پیش یه همشهری خودی نشون بدیم و کاری براش انجام بدیم.
با لبخندی گفتم: نه برادر شما که مقصر نیستین، تازه خودتون هم واسه ماشین معطلین، با اشاره به بسته‌‌ی چهار گوشی که زیر بغل داشت گفتم: معذرت می‌خوام این که دستتونه لپ تاپه؟
خنده‌ای کرد و گفت: نه عزیز، این تی‌تاپه!
از این که در این مختصر آشنایی با شوخی جوابم را داد، بدون این‌که بخواهم، چهره‌ام در هم رفت که فوری متوجه شد و گفت: می‌دونم ناراحت شدین، اما جدی گفتم، این بسته‌ای که می‌بینین فروشگاه منه، من در داخل این مختصر جعبه، هم سیگار می‌فروشم، هم آدامس، هم تی‌تاپ، هم … خرج زندگی باید یه جوری در بیاد و در ادامه بدون این‌که من چیزی بپرسم، گفت: پدرم کارگر بود، با هزار جون کندن و قرض گرفتن از این و اون تونست منو بفرسته دانشگاه، سال سوم دانشگاه بودم که اون مُرد، مادرم زن ساده‌ی خونه‌داری بود که غیر از کارِ خونه و پخت و پز و غُر زدن چیزی نمی‌دونست، فقط دو تا بچه داشتن، من و خواهرم، من که از دانشگاه زدم بیرون، خواهرم هم درس رو ول کرد، اون در دبیرستان درس می‌خوند، تا حالا چند بار آگهی استخدام روزنامه‌ها رو دنبال کردم و برای استخدام شدن تلاش کردم اما نشدم، حالام فعلاً دارم این شغل رو دنبال می‌کنم، تا ببینم در آینده چی می‌شه.
سیگار، آدامس، تی‌تاپ، … سیگار، آدامس، تی … گفتم که قیافه‌اش آشناست، با این جایی که الان ایستاده بودیم، دو چهار راه فاصله داشت، بیشتر روزها دیده بودمش، چهارپایه‌ی کوچکی داشت که این جعبه‌ای را که الان در دست داشت روی آن می‌گذاشت، راست می‌گفت.
گفتم: امیدوارم که از کنجکاوی من ناراحت نشده باشی، منظوری نداشتم، گفت: نه، چرا باید ناراحت بشم، مگه قراره همه مهندس و خلبان و دکتر بشن؟ و بعد انگار با خودش حرف می‌زند: سرنوشتِ دیگه، سرنوشت، چه می‌شه کرد؟
گفتم: درست می‌شه، ناراحت نباش، همین که غیرت کار کردن داری و دلت نمی‌خواد سربار دیگران باشی، خیلی جای امیدواری هست، باید شاکر باشی، منم از این به بعد به فکرت هستم و از دوستا و آشناها برات می‌پرسم، فقط یک مطلبی لازم دیدم بهت بگم: این جملاتی که یه عده در طول روز به کار می‌برن، مثل همین جیک ثانیه‌ای که چند دقیقه پیش گفتی، به تفکر شما و امثال شما نمی‌خوره، زبان ما، ادبیات ما، تمدن ما، یه روزگاری در دنیا حرف اول رو می‌زد، کشور خودمون بزرگ‌ترین ادیبان رو به دنیا معرفی کرده، کسانی مثلِ فردوسی، حافظ، مولوی، سعدی، و و و حیف نیست با این پیشینه‌ی فرهنگی و تاریخی، ندانسته و شوخی‌شوخی، با کلماتی که اصلاً معلوم نیست توسط کی و چطوری وارد این سرزمین شدن خدشه‌ای به این موهبت‌های بزرگ وارد کنیم؟
دوست جدیدم کمی پکر شد و گفت: شما راست می‌گین، باور کنین من اهل این جور حرف زدن نیستم و اصلاً نمی‌دونم چطوری شد که با چنین لحنی با شما صحبت کردم، من خودم بیشتر اوقات مطالعه هم می‌کنم.
به خاطر این که کمی از دلخوریش بکاهم، دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم: به خاطر این که انسان با شعور و با سوادی هستی انتقاد کردم، اگه غیر از این بود چیزی بهت نمی‌گفتم. حالا که اهل مطالعه هم هستی، بهت قول می‌دم حتماً یک کاری برات پیدا کنم، راستی گواهینامه رانندگی داری؟
گفت: بله، اگه شرکتی باشه، ماشین کسی باشه، فرقی نمی‌کنه، می‌تونم حتی به صورت نیمه‌وقت هم که شده براش کار کنم … حرفش ناتمام ماند، چون در این حین ماشینی نزدیک شد که دو نفر خانم عقب نشسته بودند، اما صندلی جلو خالی بود. دوست جوانم با سرعت رو به من کرد و گفت خوب و با دقت نیگا کنین، برا شبای دیگه یاد بگیرین!
گفتم: باشه.
ماشین در حال رد شدن از جلوی ما بود که همشهری ما فریاد زد: ۲۰۰۰ شهرک…!
انگار ترمزهای ماشین به جای داخل ماشین، به زبان این آقا وصل بودند و من نمی‌دانستم.
رو به من کرد و گفت: متوجه شدی چی شد؟ اول کُد، بعد مسیری که می‌خوای بری، کُد رو یاد گرفتی؟
با خنده گفتم: بله‌بله یادم می‌مونه، ممنون. حتماً بعداً میام پیشت، دوست دارم ببینمت.
با هم دست دادیم و من با سرعت دویدم و خودم را به ماشین رساندم، دستم به دستگیره در بود که راننده گفت: من مسیرم به اونجایی که شما گفتین نمی‌خوره، اول این خانوما رو می‌رسونم، بعد شما رو هم هر جا خواستین می‌برم.
جرأت مخالفت نداشتم، ترسیدم که این ماشین را هم از دست بدهم، به همین خاطر گفتم باشه، اشکالی نداره، در خدمتتون هستم. سوار شدم. داشتم وسایل را روی پاهایم جابه‌جا می‌کردم که متوجه شدم از داخل یکی از جیب‌های لباس راننده، سیم باریکی بیرون آمده و مثل ساقه‌ی لوبیای سحرآمیز بالا رفته و تا داخل یکی از گوش‌هایش امتداد دارد.
سلام کردم. راننده بدون این‌که سرش را بچرخاند، با عصبانیت گفت: سلام و زهرمار، احمق، تا حالا کجا بودی؟
خون به صورتم دوید، رویم را به طرفش برگرداندم و با خشم گفتم: چی گفتین؟
راننده باز هم بدون این‌که رویش را برگرداند، گفت: ظهر که دیر برگشتی، اینم از الان که هنوز… من چند بار باید بگم…؟
تازه متوجه شدم که داره با موبایل صحبت می‌کنه! کمی آروم شدم.
نگاهی به من انداخت و گفت: آقا گفتی کجا تشریف می‌بری؟
خواستم جوابش را بدهم، دیدم با سیم گوشی ور می‌رود، دوباره نگاهم کرد و گفت: چطوری مارمولک، کجایی؟ و در ادامه در حالی که با دستش سیم را نگه داشته بود، گفت: آقا نگفتی کجا می‌ری؟
– نه با تو نیستم ریقوی مُردنی!
در حالی که خون خونم را می‌خورد، گفتم: شهرک…
نگاهش به روبرو بود، گفت: به درک، صد سال سیاه می‌خوام که نری بزغاله!
-آره با توام بد قواره!
دیگر طاقت نیاوردم و با عصبانیت گفتم: آقا معلوم هست چی می‌گی؟
در جوابم گفت: آقا کی با شما بود؟ دارم با بچه‌ام حرف می‌زنم، توله سگ می‌خواد بره سینما!
رویش به طرفم بود، گفتی چقدر؟
-نه با تو نیستم بد ترکیب!
فکر کردم این بار حدسم درست بوده، گفتم: ۲۰۰۰ تومان.
دوباره نگاهش به روبرو بود، گفت: خنگ خدا، با این پول فحش هم بهت نمی‌دن! کجای کاری؟
گفتم: آقا چرا توهین می‌کنی؟ من همیشه این مسیر رو… حرفم را تمام نکرده بودم که گفت: آقا کی با شما حرف زد؟ دارم با بچه‌ام حرف می‌زنم!
خواستم دلداریش بدهم، گفتم: واقعاً در این دور و زمونه بچه‌داری سخت شده.
گفت: احمق جون، من گفتم تو منو نصیحت کنی؟
-آره با توام، مگه غیر از خودت احمق دیگه‌ای سراغ داری؟
داشتم منفجر می‌شدم. گفتم: مثل این که شما با فرهنگ و شعور اصلاً رابطه‌ای ندارین، این چه طرز صحبت کردنه؟!
نگاهم کرد و گفت آقای عزیز کی با شما بود؟ من با بچه‌ام حرف می‌زنم و در ادامه در حالی که سیمِ داخل گوشش را فشار می‌داد، پرسید: گفتی کجا می‌ری؟
گفتم: شه…
هنوز حرفم تموم نشده بود، در حالی که دستش را مانند بادبزن تکان می‌داد گفت: به‌به، به‌به، الحق که اونجا جای خرا و احمق‌هایی مثل شماست.
– آره با توام، پس با خودمم.
دوباره خواستم چیزی بگویم که خودش رو به من گفت: می‌بینی آقا، یه الف بچه می‌خواد بره پارتی شبانه!
گیج شده بودم، تکلیف خودم را هم نمی‌دانستم، در دلم گفتم شانس را ببین، بعد از کلی ایستادن سر ایستگاه، گیر کی افتادیم!
در این حین یکی از مسافرانی که عقب نشسته بود، به آرامی روی شانه راننده زد و گفت: بفرمایید، و در حالی که کرایه‌اش را پرداخت می‌کرد، ادامه داد: لطفاً همین جا نگه دارین، پیاده می‌شم. راننده کرایه را گرفت و ماشین را کنار خیابان متوقف کرد. مسافر در حال پیاده شدن گفت: آقا ممنون منو رسوندی، دستت درد نکنه.
راننده با عصبانیت گفت: برو به جهنم بی شعور!
-آره با توام، مگه لقب خودت رو نمی‌دونی؟
مسافر هم با تعجب و عصبانیت برگشت و خطاب به راننده گفت: چی داری می‌گی احمق؟
راننده گفت: ببخشید، اشتباه متوجه شدین، من با بچه‌ام بودم، با شما نبودم، دارم با بچه‌ام حرف می‌زنم، به شما چه مربوطه؟!
-نه با تو نیستم، هر چی می‌کشم از دست شما مردنی‌هاست!
مسافر سرش را دوباره داخل ماشین کرد و گفت: مگه ما چیکارت کردیم؟ ما رو رسوندی، پول گرفتی، مفتی که نرسوندی!
راننده گفت: با بچه‌م بودم بابا!
– نه با تو نیستم احمق!
مسافر در را به هم کوبید و جوابش را نداد و رفت. چند قدم بالاتر مسافر بعدی که پیرزنی ۷۵- ۷۰ ساله می‌نمود و به زور حرف از دهانش بیرون می‌آمد، لرزان لرزان و با کلی مکافات پیاده شد.
به محض پیاده شدن، راننده در حالی که با سیم داخل گوشش ور می‌رفت، گفت: خداتو شکر، دیدی چه چشمای نازی داشت؟! با این اندام می‌دونم یه روز ملکه زیبایی دنیا می‌شه! فقط باید مواظبش باشین، الان همه جاش نازکه، مثل عروسکه، زود تِرَک ورمی‌داره!
با تعجب گفتم: خجالت بکش آقا، ایشون جای مادر بزرگ من و شما بود! چی‌چی رو نازکه ترک برمی‌داره؟!
راننده رویش را به طرفم برگرداند و با قیافه حق به جانب و خیلی خونسرد گفت: مگه شما اونو می‌شناسین؟!
گفتم: مگه این خانم‌رو نمی‌گین که الان پیاده شد؟!
در حالی که می‌خندید، گفت: ای بابا، شما چرا متوجه نیستین؟ هر کی حرف می‌زنه، فکر می‌کنین با شما حرف می‌زنه؟! من دارم با دخترم حرف می‌زنم! از خواهرزاده کوچیکم براش تعریف می‌کنم که تازه به دنیا اومده…
حرفش ناتمام ماند، چون در این حین مرد قوی‌هیکل چهارشانه‌ای که معلوم بود ورزشکار هم هست، از کنار خیابان دستش را بلند کرد و گفت: مستقیم.
راننده ماشین را به کناری زد و نگه داشت و مسافر جدید سوار شد. از آن اشخاصی بود که مطمئناً موقع بیرون آمدن، شاید فقط یک ساعت سبیل بزرگش را تاب داده و روغن زده بود! موقع سوار شدن، در را محکم بست و زیر لب سلام کرد، مثل این که منتظر بود به جای این که او سلام کند، ما باید هم سلام و هم تعظیمش می‌کردیم!
راننده با لحن کشدار و به خصوصی گفت: سلام آبجی! سلا ا ا ا م سلا ا ا ا م گوگوری مگوری، می‌خوام یه لقمه‌ات کنم بخورمت، ای توله سگ، گوگولی…گوگولی…
مرد سبیلو با صدای کلفت و نخراشیده‌ای گفت: بله؟! چی گفتی؟! آبجی هفت جد و آبادته، مگه باهات شوخی دارم مرتیکه؟! می‌خوای از وسط شقه‌ات کنم تا بدونی گوگوری مگوری کیه؟!
راننده برگشت و نگاهی به مسافر انداخت، رنگش پرید و با کلماتی گنگ رو به مسافر گفت: آقا معذرت می‌خوام با شما نبودم، داشتم با خواهرم و خواهرزاده کوچیکم با موبایل حرف می‌زدم و احوالپرسی می‌کردم.
– نه بابا کی با تو بود، با مسافرم!
مرد سبیلی رویش را برگرداند و چیزی نگفت. حدود دویست متر بالاتر کرایه‌اش را داد و گفت همین‌جا پیاده می‌شم گوگوری، مگوری. راننده هم بدون این‌که به روی خودش بیاورد، ماشین را نگه داشت، مسافر پیاده شد، در را به هم کوبید و رفت.
تا رسیدن به سرِ کوچه‌ای که باید پیاده می‌شدم، آقای راننده یا قربان صدقه می‌رفت و یا بد و بی‌راه می‌گفت. سرِ کوچه که رسیدیم، روی پاهایش زدم و گفتم پیاده می‌شوم. از قبل، کُد… ببخشید ۲۰۰۰ تومان را آماده کرده بودم و به دستش دادم. وقتی خواستم پیاده شوم، با اشاره گفتم یک لحظه آن سیم را از گوش‌هایش بیرون بیاورد، با عجله گفت: بعداً تماس بگیر و سیم را از داخل گوشش در آورد و من مطمئن از این‌که این بار واقعاً با خودش صحبت می‌کنم و هر حرفی هم که او بزند، مخاطبش من هستم، گفتم: آقا، به نظر خودتون، آیا بهتر نیست، وقتی مسافر سوار می‌کنی، این سیم و این گوشی را برداری و اگه کار مهم و واجبی داشتی، وقتی که مسافر نداشتی، به جای خلوتی مثل همین جا که الان هستیم رسیدی، ماشین رو خوب پارک کنی و با خیال راحت صحبت کنی؟ من متوجه شدم که راستی راستی داری با خونواده‌ت صحبت می‌کنی، ولی بعضی‌ها طاقت شنیدن بعضی حرف‌ها رو ندارن و خیلی چیزها رو از شما قبول نمی‌کنن.
در جوابم گفت: شما راست می‌گین، راستش چند بار هم تصمیم گرفتم، ولی خوب، این کار ما کمی سخته، دستِ تنها هم هستم، اگه تنوعی هم توش نباشه، سخت‌تر می‌شه.
گفتم: ولی این دلیل نمی‌شه که خدای ناکرده دستی دستی یک بار، یک گرفتاری، یک درگیری برای خودت درست کنی که تا سال‌ها نتونی خسارت‌ها و اثراتی که روی زندگیت می‌زاره، جبران کنی!
در این حین فکری به سرعت از ذهنم گذشت، رو به راننده کردم و گفتم: اگه کسی باشه که نیمه‌وقت برات کار کنه، منم ضامنش بشم، آیا قبول می‌کنی؟
با خوشحالی گفت: چرا که نه؟ من از خدا می‌خوام! فقط به شرطی که خودتون تأییدش کنین و ضامنش بشین.
در حالی که به فکر دوست سیگار فروشم بودم، گفتم: حتماً، مطمئن باشید.
گفت: فردا بعد از ظهر شما بیاین دور میدون اصلی شهر، هر جا برم، حداکثر بعد از بیست دقیقه دوباره مسیرم به همون میدون می‌خوره، اونجا حتماً منو پیدا می‌کنین. باز هم ممنون، حتماً یک فکری برای این عادتم هم می‌کنم.
صدای وزوز گوشی بلند شد، در را باز کردم، پیاده شدم، راننده در این فاصله‌ی کوتاه دوباره سیم را به گوشش چسبانده بود، گفتم: ممنون، دستت درد نکنه. راه افتادم. چند قدمی که دور شدم، صدایش در گوشم پیچید: برو به جهنم احمقِ مُردنی…
در حالی که این بار به جای عصبانی شدن خنده‌ام گرفته بود، برگشتم. گفتم: می‌دونم، داری با بچه‌ات جر و بحث می‌کنی، احتیاج به معذرت خواهی نیست.
راننده با عصبانیت و در حالی که سر تکان می‌داد و معلوم بود از کاری که کرده و حرفی که زده ناراحت است، سیم را از گوشش در آورد و آن را دور گوشی پیچاند. داشبورد ماشین را باز کرد و آن را داخلش پرت کرد. از ماشین پیاده شد و رو به من گفت: به سلامت، خدا نگهدار آقای عزیز.
برایش دستی تکان دادم و خوشحال از این که برای دوست جوانم هم کار بهتری پیدا شده بود، راه افتادم.

اخبار مرتبط

نظرات

یادداشت روژان

بیانیه تحریریه روزنامه روژان در واکنش به دروغ‌پردازی برخی کانال‌های مجازی

مغز فندقی‌ها/ قلم مسئول و مصیبت‌های آن

بدواً عرض می‌کنیم ما کسانی که در روژان قلم می‌زنیم با اطمینان، به اتفاق همکارانمان در دیگر نشریات استان آرزو کرده و می‌کنیم که ای کاش فعل و فعالیت مسئولان ما به گونه‌ای بود که رفاه و آسایش و امنیت خاطر را به مردم هدیه می‌کرد و از قِبَل حرف و حرکتشان مملکت بر ریل توسعه می‌چرخید؛ آن وقت ما محررین، توسن قلم را در دشت بلاغت و فصاحت جولان می‌دادیم و با ردیف کردن همة صناعات ادبی در رسا و ثنای مسئولان، مثنوی‌ها می‌سرودیم و به نشانه شکرگزاری، دست نیاز به سوی پروردگار دراز می‌کردیم که خدایا این سروران را از سر ما دریغ مدار که سروریشان باعث سرفرازی ما شده است؛ اما چه کنیم که چنین نیست؛ ما هم بنا به وظیفه دینی و اخلاقی و حرفه‌ای خود مجبوریم آلام مردم را بازگو و به سمع و نظر مردم برسانیم شاید دستی از آستین همت به در آید و تیمارگری بنشیند. ما کی هستیم که چنین حقی داریم؛ فعالان عرصه رسانه‌‌‌های جمعی که رکن چهارم دموکراسی‌اش می‌نامند و برقراری نظم و نسق، مستلزم وجود و فعالیت مثبت ماست؛ مائی که از قواعد و قوانین بهره می‌گیریم و در پی هدایت امور در بستر بهبود به نام مردم و از سوی مردم می‌گوئیم و می‌نویسیم. در واقع ما آئینه تمام‌قد رفتارهای مسئولان هستیم؛ اگر خوبند خوب نشان می‌دهیم و اگر بدند بد. نه در خفا، که به صراحت می‌گوییم: از آنجا که در شرایط فعلی شرایط سختی بر جامعه حاکم است لذا ما مجبور به بیان حقایقی می‌شویم که ممکن است برای حضرات مسئولان تلخ و گزنده باشد لذا توقع اخم و تخم، خط و نشان کشیدن و... هم هست که دیده و شنیده‌ایم اما ایفای مسئولیت، بالاتر از همه خطرات است، چه ما به ارزش قلم و تراوشاتش نیک آشنائیم و می‌دانیم که خدای منان به آن سوگند خورده است؛ «ن والقم و ما یسطرون». در چنین حالتی کسی نباید از ما توقع واژگون‌کاری و باژگون‌گوئی داشته باشد؛ اگر خواهان تعریف و تمجید هستید بفرمائید؛ مسئولیت و اختیار دارید به مردم خدمت کنید تا مشمول عنایت شوید و گرنه ما معذوریم. نویسندگان و دست‌اندرکاران این نشریه به شهادت صفحه‌های روژان در تمام سال‌های عمر، همیشه فریادگر مردم و مصالح و منافعشان بوده‌اند؛ به ناحق سیاه را سفید و سفید را سیاه نکرده‌اند و در بستر این سیر، فشار را هم تحمّل نموده‌اند. در این میان گاهاً اظهار نظرهائی در مورد روژان ابراز می‌شود که جای تاسف است؛ جدیداً در منبعی نه چندان شناخته شده برای مردم، انگ و رنگی به روژان زده‌اند که گویا ارگان سپاه است و با استفاده از رانت، 85 تن کاغذ از دولت گرفته است!! در باره این انگ‌نامه که ظاهرا به بهانه تجلیل مدیرکل ارشاد اسلامی از روژان به بیرون تراوش پیدا کرده است باید گفت عجبا از این استدلال، استخراج و استنتاج؟ بازدید مدیرکل ارشاد کردستان و اهدای لوح تقدیر، امری مرسوم است و هرازچند‌گاهی صورت می‌گیرد و تمام دفاتر نشریات ...