رفتن به بالا

روزنامه فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی رۆژان

تعداد اخبار امروز : 0 خبر


  • سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
  • الثلاثاء ۱۲ صفر ۱۴۴۰
  • 2018 Tuesday 23 October

  • روزنامه روژان

    صاحب امتیاز و مدیر مسوول: سلیمان الله‌مرادی

    ..............................................................

    نشانی: سنندج - میدان آزادی - انتهای کوچه سجادی (کوچه رزان) - پلاک ۱۱۵

    کد پستی: ۳۳۹۵۳-۶۶۱۳۷

    ..............................................................

    تلفن: ۳۳۲۳۸۵۴۵-۰۸۷

    ای‌میل: info@rojanpress.com

    کانال تلگرام: rojanpress@


اوقات شرعی

  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۱:۵۸
  • کد خبر : 2408
  • هفته‌نامه روژان
  • چاپ خبر : شکسته سوگندِ بیچاره وجدان

بیچاره انسانیت! دوره‌ی غریبی را از این چرخش کره‌ی خاکی تجربه می‌کند. دوره‌ای تلخ که برای واژه‌ها و آگاهی‌های « عصر ارتباطات »، «دهکده‌ی جهانی»، «برکندن مرزها» و «سرعت» بسیار گران و دور از باور می‌نماید. داستان این غربت را گاه‌گاهی از لابه‌لای شاهکارهای انسانی! می‌خوانیم ، می‌شنویم و می‌بینیم. که اصلاً جای شکرش نه […]

بیچاره انسانیت! دوره‌ی غریبی را از این چرخش کره‌ی خاکی تجربه می‌کند. دوره‌ای تلخ که برای واژه‌ها و آگاهی‌های « عصر ارتباطات »، «دهکده‌ی جهانی»، «برکندن مرزها» و «سرعت» بسیار گران و دور از باور می‌نماید. داستان این غربت را گاه‌گاهی از لابه‌لای شاهکارهای انسانی! می‌خوانیم ، می‌شنویم و می‌بینیم. که اصلاً جای شکرش نه که باقی نیست بلکه شرمساری و خجلتی چند به بار می‌آورد و بارِ وجدان را چندین و چندباره سنگین‌تر می‌کند و جلوی واژه‌ی « قربت » نمادهای بی‌شماری از سؤال و تعجب می‌نهد . قصّه سوزناک ما این بارصب را ناخودآگاه به گزیدن وا‌داشت . بی‌پرده و تعارف سرِ موضوع را می‌گشایم بدان امید که شاید گشایشی پدید آید از کار فروبسته‌ی « جامعه‌ی امروز پزشکان ما » . به رخصت از سیل خاموش و صبور قربانیانِ عقده‌های بچگانه‌ی بعضی از دکتر نماها و پرستارنماها ، دردا و دریغا که پیکان قلم بر آن دسته نشانه می‌رود که خود یکی از امیدهای نجات‌دهنده‌ی جامعه بشری از گرداب آلودگی به شمار آمده و سخنان و تدابیر ایشان نَقل هر مجلس و نُقل و مداوای مریض‌حال‌های چشم به سقف دوخته‌ی رنجور است. این بار قلم یک معلم، جناب فلان دکتر را به‌پای میز کس ندیده‌ی «وجدان انسانی» می‌کشاند و چنین داد سخن برآرد که جنابِ روپوش سفیدِ، گوشی به گردن‌آویزِ استامینوفن‌پیچِ وجدان خواب‌زده ـ زبانم لال، زبانم لال ـ گویا در باب طبابت شما چنین سخن رانده‌اند که به‌جای ابراز تأسف، همدردی، غیر عمد بودن اتفاق و دلداری خانواده‌ی قربانی، دست به ابتکار عجیبی زده و روی ابوعلی سیناها و محمدزکریای رازی‌ها و پروفسور سمیعی‌ها و فلمینگ‌ها را به‌یک‌باره سفید کرده‌ای. آنجا که فرموده‌اید: « ارباب‌رجوع من باید مستانه و مخلص و با شوق زایدالوصفی، شتابان سر از پا نشناسند و بلادرنگ به پابوسم بیایند و دم را غنیمت شمرده ـ تا به این شیوه‌ی نوین شفا یابند ـ و شما هم از روی بی‌میلی برای این‌همه گذشت و فداکاری و ابداع و خلاقیتِ من درآورده، منت نهاده و پا بر سر دیده‌ی خیل مشتاقان خویش نهاده و لطف کرده و مخلصانِ خویش را از الطافِ خداوندی و التفاتِ ملوکانه، محروم نکرده‌اید! آیا این خبر راست است؟! من که اصلاً باور نمی‌کنم. زیرا بی‌گمان بهتانی است که خصم ناپاک‌دل بر شما بسته‌اند وگرنه عملی چنین وقیح آن‌هم به این بزرگی از شما بعید اندربعید است. احتمالاً کار، کارِ رسانه‌های بیگانه و شبکه‌های مخابراتی آن‌طرف آب است! خدا به تیر غیب دچارشان کند که به لحظه دست از سرِ ما برنمی‌دارند! چون خیلی از «وجدان انسانی» به دور است که جانِ انسان‌ها در کوچه و پس‌کوچه‌های طبابت به این ارزانی مبایعه شود و بر آن چنین بی‌محابا چوب حراج زده شود!
خانم دکتر می‌خواستم به شما عرضه بدارم که بنده از تبار همان شهری هستم که شما و همسرتان آنها را «بی‌معرفت، قاتل، لات و چاقوکش» نام نهاده‌اند. اتفاقاً ناگفته پیداست که ایشان این نکته را از روی تحقیق و پژوهشِ یک دوره‌ی حداقل ده ساله ایراد نموده‌اند! چه تعبیر ناب و چه شامه‌ای نیرومند که چنین بی‌شرمانه شهری را محکوم به خصائلی می‌کنند که بی‌گمان تک‌تک آن‌ها در ناخودآگاه و نهادِ ایشان، پیش‌تر لانه کرده و جا خوش کرده‌اند و به تعبیه نهاده شده‌اند. حیف از چنین استعدادی که در این دیار که خاکش همه بوی بی‌مهری و سنگدلی می‌دهد و مردمی چنین قدر‌نشناس به دامان دارد، عمر نازنین خود را بیهوده و بی‌جهت به بطالت، تباه می‌کند!
می‌خواهم بگویم منِ معلم، باید همان روز اول در آن‌دم که تو را نایِ بالا کشیدن آبِ دماغت را نداشتی و با یک مداد به دست گرفتن تمام بدنت به لرزه می‌افتاد و ترس و اضطراب، تمام وجودت را فرا می‌گرفت و غرقِ عرق وحشت می‌شدی، در دستت می‌شکستم تا چنین گستاخانه لب به یاوه‌گویی نگشایی. مردم همین شهر (مریوان) مگر برای شما عالی‌جنابان سفیدپوشِ سیه‌دل، نامه‌ی دوقبضه و سفارشی و فدایت شوم را عرضه کرده بودند و یا طومار خواهش و تمنا و عریضه‌ی طویل‌الصفحه‌ی یک من ‌کاغذی را به‌جانب شما روانه کرده بودند که بدون ملاحظه در قبال ندانم‌کاری‌ها و شانه‌خالی کردن‌های شما و همکارانتان، شهری را به باد سخره و فحاشی می‌کشانید؟ سکوت این مردم، اجتماع انسانیِ ملتی را که دیدید و شنیدید ، همه و همه نشان از دو عنصر مهم این ملت است؛ یکی آگاهی و دیگری نجابت. شما یا هر کس دیگری وظیفه‌ی انسانی دارید که به چنین ملتی افتخار کنید و بر خود ببالید نه این‌که شمشیر را از رو ببندید و چون قصابان به جانشان بیفتید.
برمی‌گردیم به چند سال پیش، روزهای دانشجویی را به یادتان می‌آورم ـ شاید فراموش کرده باشید ـ روزهایی که در سر، هوای خدمت به مردم می‌پروراندی و در فضای خدمت به بیچارگان بودی و بهترین سمفونی از نظر طبع نازک و لطیف شما، صدای تَق‌تَقِ درِ مطب بود که باید پشت میز آن بنشینید و صدای ضربان زندگی ِ قلب کودک و مادر را بشنوی و به این راز پر رمزِ خلقت ندای «فتبارک الله احسن الخالقین» را سر دهید. کو، آن شب‌ها که به این امید به صبح می‌رساندی؟! کجاست تب و تابِ لحظاتی که در اتاق و کریدور خوابگاه بوی ناگرفته و خوردن پیاپیِ املت، در دل برای خود سوگند خدمت به خلق را هجا، و مشقِ انسانیت را دوره می‌کردی؟! لحظه‌ی قرائت سوگندنامه‌ی سقراط و آن قسم‌خوردن‌ها که تمامی موی بر اعضای شما صفر کیلومترها از شوق و هیجان و قداست و خطرات آنها که یک اشتباه و کوتاهی، مرگ انسانی را رقم می‌زند ، سیخ شده بودند را به چه قیمتی فرو هشتی؟! چه ارزان آن ارزش‌ها را از کف رهاندی و یکی‌یکی ضد ارزش‌ها را به جایشان نشاندی؟!
ما انسان‌ها را چه شده است که تا به پهنای چه وسعتی این‌همه در حق یکدیگر ستم روا می‌داریم و ککمان هم نمی‌گزد؟! باکمال تأسف باید این خبر ناگوار و این واقعیت تلخ‌تر از زهر هلاهل را اول به خود و بعد به شما اذعان بدارم که جهان امروز فیس و افاده‌ی من فلان پُست و بهمان مقام را دارا هستم و درآمد من، تا سقف و مرز فلان درجه از دلار بالاگرفته است را برنمی‌تابد . داستان خیلی‌ها مصداق حکایت و مَثَل «یک‌بار جستی مَلَخَک، دو بار جستی مَلَخَک آخر به‌دستی مَلَخَک» را مانند است. آمدیم و از دستِ قانون قراردادی ما انسان‌ها گریختیم و آن را دورِ سه پیچ هم دادیم، از دستِ «قانون وجدان و انسانیت» چه؟! از دستِ «خدای خود» چه؟! از دستِ آهِ دردمندانِ بلا چه؟! الحذر؛ آقایان و خانم‌های سفیدپوش، الحذر . فریاد و امان از چوب خدا؛ همان چوبی که کسی تابه‌حال صدای آن را نشنیده است اما عواقب خوردن آن بر دیگران را همه‌کس دیده‌اند. کیست که بگوید و ادعا کند که ندیده است؟!
بر آن امیدم که این شکوائیه و این شرح پریشانی روزگار ما به دست شما برسد. باشد که از پندهای نهفته در روح این درد نامه به خود آییم و از آن سبدسبد درس عبرت را به خانه‌ی دل‌هایمان روانه سازیم و هر آنچه در این گذار نوشته شد را دل‌نشین‌ترین عطیه‌ای بدانیم که کسی آن را پیشاپیش به بهانه‌ی نزدیکی بهار و نوروز بر ما عرضه داشته است. (آمین و منت خدای را عّز و جّل)

اخبار مرتبط

نظرات

یادداشت روژان

نگاهی به سوانح دلخراش جاده‌ای در راه‌های استان کردستان

گوش‌هایی که نمی‌شنوند و چشم‌هایی که نمی‌بینند

بامداد سەشنبه ۲۰ تیر درحالیکه غالب مردم براساس نظم و گردش شبانەروز در بستر خواب بودند جمعیتی از شهر سنندج، به اقتضای نیاز و کار ضروری عزم سفر کردند تا در این گردش روزگار به نیازهای خود پاسخ دهند اما انگار مقدر چنین بود که به مقصد نرسند و در همان ابتدای سفر راهی دیار باقی شوند. حادثه دلخراشی که به سبب ارتباطات پیشرفته و شبکەهای اجتماعی خواب را در همان نیمەهای شب از چشم هموطنان ربود و به خبر اول خبرگزاری‌های ایران تبدیل شد، به گونەای که سه روز عزای عمومی اعلام شد و مقامات کشور از رئیس جمهور و رئیس مجلس گرفته تا بسیاری از وزرا و شخصیت‌های مطرح کشور با صدور پیامهایی به ابراز همدردی با مردم داغدار کردستان پرداختند و  روز پنجشنبه نیز خبر آن در صفحه اول همه روزنامەهای سراسری قرار گرفت. مرگ دست کم ۱۱ نفر که به سبب نوع حادثه قلب بسیاری‌ها را جریحەدار کرد. نکته حائز اهمیت در این رویداد تلخ ایجاد موجی از حزن و اندوه در عرصه استانی و ملی بود که اگر نبود این ابراز همدردی‌ها شاید تالم ناشی از آن برای  خانواده‌های داغدار قابل تحمل نبود. اما پیرامون این سانحه نکاتی قابل تامل است که بیان آن ضروری به نظر می‌رسد: ۱- تلنگری بود به مسوولان که هشدار رسانه‌ها و کارشناسان را جدی بگیرند. نقطه وقوع حادثه به عنوان مکانی حادثه خیز بارها مورد نقد قرار گرفته بود اما دریغ از یک پاسخ منطقی! ۲- بارها گفتیم و بار دیگر تکرار می‌کنیم، مردم کمبودها و ناملایمات را تحمل می‌کنند اما بی‌توجهی، اهمال، فخرفروشی و بی‌عدالتی ازسوی مسئولان را تحمل نمی‌کنند. شکی نداریم که با هزینه چندبرابرهم که شده این مسیر تحت فشار افکارعمومی در کوتاه‌ترین زمان اصلاح خواهد شد، همچنانکه قطعه‌ای از مسیر راه سنندج- حسین آباد، در سال 1382 پیش پس از واژگونی تانکر حامل مواد شیمیایی MTBE و سرازیر شدن مواد آن به داخل آب سد قشلاق بلافاصله اصلاح شد، آیا بهتر نیست قبل از وقوع حوادث تلخ و تحمیل هزینه‌های بسیار گوشها را بروی انتقادات بگشایند و اینقدر بیخیال نباشند. حتما باید جان چند نفر گرفته شود تا معبری حادثه خیز اصلاح شود؟ 3- بارها از تردد تانکر‌های نفتکش در جاده‌های کردستان به عنوان ارابەهای مرگ و کابوس نام برده شده است و سال‌هاست واژگونی تانکر‌ها که نفت و مشتقات نفتی عراق را از طریق جاده‌های باریک و ناامن کردستان به ویژه مریوان و سنندج به ایران می‌آورند یا محصولات نفتی فراوری شده مانند بنزین و گازوئیل را به آن کشور منتقل می‌کنند، همچون کابوسی مردم و محیط زیست منطقه کردستان را تهدید می‌کند. گفته می‌شود در سوآپ نفتی ایران و عراق روزانه ۳۰ تا ۶۰ هزار بشکه نفت خام از طریق مرز به پالایشگاه‌های کرمانشاه، شازند، تهران و تبریز انتقال داده می‌شود و ایران معادل آن را در بنادر صادراتی جنوب تحویل مشتریان عراق می‌دهد. آمار تردد روزانه از ۶۰ تا ۴۰۰ کامیون در محور مریوان – سنندج که یکی از باریک‌ترین و ...