رفتن به بالا

روزنامه فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی رۆژان

تعداد اخبار امروز : 0 خبر


  • دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷
  • الإثنين ۱۱ صفر ۱۴۴۰
  • 2018 Monday 22 October

  • روزنامه روژان

    صاحب امتیاز و مدیر مسوول: سلیمان الله‌مرادی

    ..............................................................

    نشانی: سنندج - میدان آزادی - انتهای کوچه سجادی (کوچه رزان) - پلاک ۱۱۵

    کد پستی: ۳۳۹۵۳-۶۶۱۳۷

    ..............................................................

    تلفن: ۳۳۲۳۸۵۴۵-۰۸۷

    ای‌میل: info@rojanpress.com

    کانال تلگرام: rojanpress@


اوقات شرعی

  • یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۴:۰۴
  • کد خبر : 3815
  • هفته‌نامه روژان
  • چاپ خبر : من دیگر نمی‌توانم کرد باشم

پنجشنبه دی ماه سال ۱۳۹۶ امروز ۲۲ ساله شده ام و اگر سال‌های عمرم را نصف کنم، نیمه‌ی اول آن را در کُردستان زندگی کرده‌ام و نیمه‌ی دیگر را در تهران، به عبارتی کردستان سرزمین مادری‌ام است، به دلیل محل تولدم و تهران هم سرزمین پدری ام ، به سبب نان و آب اش، شهری […]

پنجشنبه دی ماه سال ۱۳۹۶
امروز ۲۲ ساله شده ام و اگر سال‌های عمرم را نصف کنم، نیمه‌ی اول آن را در کُردستان زندگی کرده‌ام و نیمه‌ی دیگر را در تهران، به عبارتی کردستان سرزمین مادری‌ام است، به دلیل محل تولدم و تهران هم سرزمین پدری ام ، به سبب نان و آب اش، شهری که همراه با خانواده ام بخاطر آن از خیلی چیزها که طاقت یادآوریشان را ندارم گذشته و به آن مهاجرت کردیم و اکنون برای اولین بار در طول یازده سال سکونت، آن را سرزمین خودم می‌دانم، سرزمینی که با گذر زمان، تمام خاطرات تلخ و شیرین کودکی و نوجوانی‌ام در کردستان را به آلبومِ عکسی خاک گرفته و چند نوار ویدیویی در انباریِ خانه محدود کرده است، البته گاهی اوقات جای زخم های مانده بر روی پوستِ زانوهای دست و پایَم که یادگار بازی در کوچه‌های خاکی سرزمین مادری ام است، ناخودآگاه ذهن ام را به دنبال خود می‌کِشاند، اما گمان دارم که چیزی نامعلوم در درونم به عمد این کار را انجام می‌دهد تا حالم را پریشان کند و در خانه‌ی جدیدم احساس غریبی کنم و هرگز نخواهم آن را بعنوان سرزمین خودم قبول کنم. عصر هست و خبری از تبریک روز تولدم توسط چند دوستِ احتمالی، که از اوضاع این روزهایم خبری ندارند هم نیست، چون گوشی‌ام را به حالت پرواز درآوده ام و اصلا تنها چیزی که امروز به نظرم مضحک می‌آید، یادآوری تولدم است. به شیشه‌ی پنجره‌ی اتاقم که مشرف بر خیابانی فرعی و پارکی نسبتاً بزرگ با درخت‌های توت و کاج است لم داده و دانه‌های برفی که به آرامی بر روی آسفالت خیابان فرود آمده و آب می‌شوند نگاه می‌کنم و همزمان تمام اتفاقاتی را که از صبح تا به الان ذهنم را پس از مدت‌ها به کنش و واکنش واداشته بود، مرور می‌کنم. ماجرای امروز از همان اواخر شب گذشته، زمانی که با صدای رعد و برق از خواب پریدم و دیگر خوابم نبرد و نمی‌دانم چه ساعتی بود و اصلا مهم هم نیست که بدانم، آغاز شد. طیِ محاکمه‌ی خصوصی‌ای که حدود چند دقیقه پیش به پایان رسید و سه عنصر اصلی آن یعنی: قاضی، شاکی و متهم خودم بودم، حکمی به این شرح صادر شد: «من دیگر نمی‌توانم کُرد باشم». تا همین چند روز پیش، می‌توانست برایم احمقانه‌ترین جمله دنیا باشد. شاید اگر کتابی را با این تیتر می دیدم بدون آنکه صفحه‌ای از آن را بخوانم بی‌درنگ پاره‌اش می‌کردم و نویسنده‌اش را با رکیک‌ترین ناسزاها مجازات می‌کردم، یا اگر از زبان کسی می شنیدم بلافاصله دهان‌اش را سرویس می‌کردم و به هر شکل ممکن برای تغییر این تصمیم تلاش می‌کردم. روز متفاوتی در تقویمِ زندگی‌ام رقم خورد، زمانی که تمام شخصیت ام به یکباره در برابرم همچون ساختمان پلاسکو فرو ریخت. چاره ی دیگری در برابر این دوگانگی‌ای که منجر به اتلافِ ثانیه به ثانیه‌ی عُمرم می‌شد را نداشتم و دیر یا زود باید فرو می‌ریخت. سرچشمه‌ی تمام این اتفاق برمی‌گردد به سوالی که مدت یک هفته ذهن‌ام را پریشان کرده بود و هر ثانیه در صورت ام سیلی می شد و هر دقیقه پارچ آب سردی به رویَم که مرا از فکر نکردن وامیداشت و تماماً درگیر خود کرده بود. چهارشنبه‌ی هفته‌ی گذشته ، هنگامی که اولین جرقه‌ی این ماجرا ذهن ام را به خود مشغول کرد، در پیاده رویِ خیابان انقلاب، مسیرِ تکراریِ خانه به دانشگاه و دانشگاه به هرناکجا آباد را قدم می‌زدم. مثل روزهای گذشته همه چیز به طرز شگفت‌انگیزی سر جای خودش قرار داشت، حتی سیگارِ مالربرویِ بین لب‌های خشک و گوشتیِ خانمِ کافه چیِ گذر خیابان هم که هر روز حوالیِ ساعت ۱۸:۲۵ به حالت متفکرانه‌ای پشت در شیشه‌ایِ کافه می‌ایستاد نیز سر جایش بود . در این تکرار وحشتناک پیرامون‌ام تنها تغییری که تا آن روز به چشم‌ام نیامده بود، خودم بودم . خودی که کاملا به شکل افراد رهگذر توی پیاده رو شبیه بود. انگار که همه‌یمان روزگاری را در کردستان سر کرده بودیم و پس از مدتی برای بقا با یک پیکان مدل ۸۱ سفید دور رنگ به تهران مهاجرت کرده باشیم. اما این فرضیه چقدر درست است یا اشتباه برایم مهم نبود، مهم چرایی آن بود،که چرا من اینقدر شبیه بقیه آدم‌های این شهر شده بودم، چیزی که موجب شده بود تا به همان اندازه از کُردی که یازده سال پیش بودم فاصله گرفته و هیچ شباهتی نداشته باشم.گویا با خارج شدن از محل سکونت ام در کردستان، کنار جاده همراه با شلوار کُردی ای که در هنگام خواب ، بازی ، مهمانی ، زنگ ورزش و حتی عروسی هم می‌پوشیدمش، کُرد بودنم را هم جا گذاشته باشم . حالا من مانده بودم و تکلیفی که روشن نبود . منی که همیشه در هر جمعی تا بحث از هویّت می‌شد، خودم را بعنوان یک کُرد معرفی می‌کردم و از ویژگی‌ها، آداب، رسوم و تمام داشته‌های کردستان، سخن می‌گفتم، اما سوال اینجا بود، تا چه حد آن داشته‌ها را با خود داشتم و آیا آن داشته‌ها در تهران هم می تواند مصرف شود و یا حفظ آن اِلِمان‌های کُردی در زندگی روزانه‌ی من که دائماً با جامعه ای غیر کُرد مواجه هستم می‌تواند فایده‌ای برای من یا آن جامعه داشته باشد شاید تنها دلیل حفظ نشدن آن ویژگی‌هایی که می‌توانست من را از هزار نفر عابرِ پیاده رویِ خیابان انقلاب متمایز کند و بعنوان یک کُرد بشناساند همین بی‌فایده بودن آن بود. درست مانند اینکه یک فردِ غیر کُرد مثلا شخصی عرب که در کردستان زندگی می‌کند، بخواهد تمام ویژگی‌های عرب بودن‌اش را در آن جغرافیا و جامعه‌ی کُردی حفظ کند. تا چه اندازه می‌تواند در حفظ آن موفق باشد حتی اگر موفق هم باشد، چه تاثیر و کاربردی در زندگی او و جامعه‌ای که روزانه با آن روبه رو می‌شود و سال‌ها در آن زندگی می‌کند به دنبال خواهد داشت آیا حفظ هویت، فقط شعاری پوشالی است و اگر شعار هم نباشد چه تغییر هویت در این شرایط چقدر انسانی است و چه اندازه غیر انسانی و بسیاری سوالِ دیگر. در نهایتِ تمام این سوال‌هایی که ذهن‌ام را به خود درگیر کرده بود توانستم به این نتیجه برسم کُرد، به کسی گفته می‌شود که در جغرافیا و جامعه‌ی کردی زندگی می‌کند و واکنش‌هایش در اجتماع برخاسته از شناخت او از آن اقلیم است. با این وجود مایل هستم شرایطی را در زندگی‌ام فراهم کنم تا بتوانم دوباره کُردی باشم که در میانه‌ی راه گُم اش کردم و خودم را به تماشایِ آب شدن دانه‌های برف بر روی آسفالت سرگرم نکنم تا لذّتِ درست کردن آدم برفی‌ها را یادم برود. جمیل عزتی

اخبار مرتبط

نظرات

یادداشت روژان

نگاهی به سوانح دلخراش جاده‌ای در راه‌های استان کردستان

گوش‌هایی که نمی‌شنوند و چشم‌هایی که نمی‌بینند

بامداد سەشنبه ۲۰ تیر درحالیکه غالب مردم براساس نظم و گردش شبانەروز در بستر خواب بودند جمعیتی از شهر سنندج، به اقتضای نیاز و کار ضروری عزم سفر کردند تا در این گردش روزگار به نیازهای خود پاسخ دهند اما انگار مقدر چنین بود که به مقصد نرسند و در همان ابتدای سفر راهی دیار باقی شوند. حادثه دلخراشی که به سبب ارتباطات پیشرفته و شبکەهای اجتماعی خواب را در همان نیمەهای شب از چشم هموطنان ربود و به خبر اول خبرگزاری‌های ایران تبدیل شد، به گونەای که سه روز عزای عمومی اعلام شد و مقامات کشور از رئیس جمهور و رئیس مجلس گرفته تا بسیاری از وزرا و شخصیت‌های مطرح کشور با صدور پیامهایی به ابراز همدردی با مردم داغدار کردستان پرداختند و  روز پنجشنبه نیز خبر آن در صفحه اول همه روزنامەهای سراسری قرار گرفت. مرگ دست کم ۱۱ نفر که به سبب نوع حادثه قلب بسیاری‌ها را جریحەدار کرد. نکته حائز اهمیت در این رویداد تلخ ایجاد موجی از حزن و اندوه در عرصه استانی و ملی بود که اگر نبود این ابراز همدردی‌ها شاید تالم ناشی از آن برای  خانواده‌های داغدار قابل تحمل نبود. اما پیرامون این سانحه نکاتی قابل تامل است که بیان آن ضروری به نظر می‌رسد: ۱- تلنگری بود به مسوولان که هشدار رسانه‌ها و کارشناسان را جدی بگیرند. نقطه وقوع حادثه به عنوان مکانی حادثه خیز بارها مورد نقد قرار گرفته بود اما دریغ از یک پاسخ منطقی! ۲- بارها گفتیم و بار دیگر تکرار می‌کنیم، مردم کمبودها و ناملایمات را تحمل می‌کنند اما بی‌توجهی، اهمال، فخرفروشی و بی‌عدالتی ازسوی مسئولان را تحمل نمی‌کنند. شکی نداریم که با هزینه چندبرابرهم که شده این مسیر تحت فشار افکارعمومی در کوتاه‌ترین زمان اصلاح خواهد شد، همچنانکه قطعه‌ای از مسیر راه سنندج- حسین آباد، در سال 1382 پیش پس از واژگونی تانکر حامل مواد شیمیایی MTBE و سرازیر شدن مواد آن به داخل آب سد قشلاق بلافاصله اصلاح شد، آیا بهتر نیست قبل از وقوع حوادث تلخ و تحمیل هزینه‌های بسیار گوشها را بروی انتقادات بگشایند و اینقدر بیخیال نباشند. حتما باید جان چند نفر گرفته شود تا معبری حادثه خیز اصلاح شود؟ 3- بارها از تردد تانکر‌های نفتکش در جاده‌های کردستان به عنوان ارابەهای مرگ و کابوس نام برده شده است و سال‌هاست واژگونی تانکر‌ها که نفت و مشتقات نفتی عراق را از طریق جاده‌های باریک و ناامن کردستان به ویژه مریوان و سنندج به ایران می‌آورند یا محصولات نفتی فراوری شده مانند بنزین و گازوئیل را به آن کشور منتقل می‌کنند، همچون کابوسی مردم و محیط زیست منطقه کردستان را تهدید می‌کند. گفته می‌شود در سوآپ نفتی ایران و عراق روزانه ۳۰ تا ۶۰ هزار بشکه نفت خام از طریق مرز به پالایشگاه‌های کرمانشاه، شازند، تهران و تبریز انتقال داده می‌شود و ایران معادل آن را در بنادر صادراتی جنوب تحویل مشتریان عراق می‌دهد. آمار تردد روزانه از ۶۰ تا ۴۰۰ کامیون در محور مریوان – سنندج که یکی از باریک‌ترین و ...